تبليغاتX
نسیم

نسیم

نسیم

آیا خدا وجود دارد؟!!

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسیدآرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد. مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد. مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم.همین الان موهای تو را کوتاه کردم. مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارندچون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیفو ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.آرایشگر گفت: نه بابا!آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است.خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 9:49  توسط نسیم  | 

نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود .

 او به کارفرمایش گفت  که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد .

 کارفرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد.

 او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار ، تنها یک خانة دیگر بسازد.

 نجار پیر قبول کرد ، اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست .

 او برای ساختن این انه ، از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی ، به ساختن خانه ادامه داد.

وقتی کار به پایان رسید ، کارفرما برای وارسی خانه امد .

او کلید خانه را به نجار داد و گفت : « این خانه متعلق به توست . این هدیه ای است از طرف من برای تو».

نجار ناراحت شد . مایه ی تأسف بود ! اگر می دانست که خانه ای برای خودش می سازد، حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد. ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 10:7  توسط نسیم  | 

بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود؟!

بی خبر از هم دگر اسوده خوابیدن چه سود               بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود

زنده را تا زنده است باید به فریادی رسی                 ورنه بر سنگ مزارش اب پاشیدن چه سود

زنده را زنده است اکنون قدرش را بدان                ورنه بر روی مزارشکوزه گل چیدن چه سود

زنده را در زندگی باید بدرد او رسید                     ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود

با محبت دست پیران راعزیز من ببوس                  ورنه بر روی مزارش تاج گل چیدن چه سود

یک شبی با زنده ها غم خوار باش                              ورنه بر روی مزارش زار نالیدن چه سود

تا زمانی زنده ایم از هم بیگانه ایم                       در عزاها روی هم دیگر به بوسیدن چه سود

گر توانی زندهای را یک دمی تو شاد کن                 در عزا عطرو گلاب ناب پاشیدن چه سود

از برای سالمندان یک گل خوشبو ببر                       تاج گلها در کنار همدیگر چیدن چه سود

گر نگرفتی دستی تا زنده است                           خانه صاحب عزاشبها نشستن را چه سود

گر نپرسی حال او تا زنده است                                   گریه و زاری و نالیدن برای او چه سود

سالها عید امدو رفت و نکردی یاده من                   جای خالی مرا در خانه ام دیدن چه سود

گر نکردی یاد من تا زنده ام                                  سنگ مرمر روی قبر من تو را چیدن چه سود

اینجا همه همدرد ی و همبستگی و تاج گل       در عزای و در مصیبت روی هم چیدن چه سود

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:32  توسط نسیم  | 

 .......

   روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا

   میگرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : " می آید. من تنها

   گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را

    در  خود نگه میدارد." و سرانجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

   فرشتگان   چشم به لب هایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن

    گشود : " با    من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ! " گنجشك گفت : " لانه

   كوچكی داشتم،  آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی كسی ام. تو همان را

   هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه

‌   محقرم، كجای دنیا را گرفته بود ؟ " و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست.

   سکوتی در  عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت :

  " ماری در راه  لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه

    تو از كمین مار پر گشودی. " گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود خدا گفت : 

 "و چه بسیاربلاها  كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی

  ام  برخاستی..."  اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش

  فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...!

                                            

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 2:29  توسط نسیم  | 

مداد رنگی سفید!

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند: "تو به هيچ دردي نمي خورييک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 17:48  توسط نسیم  | 

كوهنوردي مي خواست بلندترين قله را فتح كند. بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود، ماجراجو يي اش را آغاز كرد. اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود. او شروع به بالا رفتن از قله كرد، اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينكه هوا تاريك تاريك شد. سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود وكوهنورد قادر به ديدن چيزي نبودهمه جا تاريك بود. ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد. در حال بالا رفتن بود، فقط چند قدمي با قله فاصله داشت، كه پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد. در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناكي حس مي كرد جاذبه ي زمين او را در خود فرو مي برد. همچنان در حال سقوط بود... و در آن لحظات پر از وحشت، تمامي وقايع خوب و بد زندگي به ذهن او هجوم مي آورند. ناگهان درست در لحظه اي كه مرگ خود را نزديك مي ديد حس كرد طنابي كه به دور كمرش بسته شده، او را به شدت مي كشد. ميان آسمان و زمين معلق بود... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند: خدايا كمكم كن ... ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي؟ - خدايا نجاتم بده آيا يقين داري كه مي توانم تو را نجات دهم ؟ بله باور دارم كه مي تواني  - پس طنابي را به كمرت بسته شده قطع كن ... لحظه اي در سكوت سپري شد و كوهنورد تصميم گرفت... با تمام توان اش طناب  را بچسبد . فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد يخ زده كوهنوردي پيدا  شده... در حالي كه از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محكم چسبيده  بودند، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 17:43  توسط نسیم  | 

 یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد، متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا. با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود خدای عزیزم بیوه زنی هشتاد و سه ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچکس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن. کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نود و شش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود نامه ای به خدا. همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین چیزی بود خدای عزیزم چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 17:32  توسط نسیم  | 

 خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود.    از آنجایی که باید ساعاتی را منتظر می ماند. در حال مطالعه بود. و بسته ای کلوچه هم با خود آورده بود. او روی صندلی نشسته بود و در حال مطالعه گاهی از کلوچه کنار دستش می خورد. وقتی او کلوچه بر می داشت مرد بغل دستیش هم یک کلوچه بر می داشت احساس خشمی به او دست داد. اما چیزی نگفت. با خود فکر می کرد: عجب رویی داره! اگر امروز از دنده چپ بلند شده بودم نشانش می دادم ....

   ماجرا ادامه داشت تا اینکه فقط یک کلوچه باقی ماند. با خود گفت: حالا این مردک چه می کند؟؟ سپس مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نیمه آن را به او داد....

   تحملش به سر آمده بود. بنابراین، کیف و مجله اش را برداشت و به سمت سالن رفت... وقتی در صندلی هواپیما قرار گرفت. در کیفش را باز کرد تا چیزی بر دارد و در کمال تعجب دید که بسته کلوچه اش، دست نخورده آنجاست. تازه یادش آمد که اصلا" بسته را از کیف خارج نکرده. خیلی از خودش خجالت کشید!!

   متوجه شد کار زشت در واقع از خودش سر زده. مرد کلوچه اش را بدون خشم با او تقسیم کرده بود... و اکنون دیگر زمانی باقی نبود که او قدردانی یا عذرخواهی کند!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 17:31  توسط نسیم  |