نسیم
نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود .
او به کارفرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد .
کارفرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد.
او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار ، تنها یک خانة دیگر بسازد.
نجار پیر قبول کرد ، اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست .
او برای ساختن این انه ، از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی ، به ساختن خانه ادامه داد.
وقتی کار به پایان رسید ، کارفرما برای وارسی خانه امد .
او کلید خانه را به نجار داد و گفت : « این خانه متعلق به توست . این هدیه ای است از طرف من برای تو».
نجار ناراحت شد . مایه ی تأسف بود ! اگر می دانست که خانه ای برای خودش می سازد، حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد. ...
بی خبر از هم دگر اسوده خوابیدن چه سود بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود
زنده را تا زنده است باید به فریادی رسی ورنه بر سنگ مزارش اب پاشیدن چه سود
زنده را زنده است اکنون قدرش را بدان ورنه بر روی مزارشکوزه گل چیدن چه سود
زنده را در زندگی باید بدرد او رسید ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود
با محبت دست پیران راعزیز من ببوس ورنه بر روی مزارش تاج گل چیدن چه سود
یک شبی با زنده ها غم خوار باش ورنه بر روی مزارش زار نالیدن چه سود
تا زمانی زنده ایم از هم بیگانه ایم در عزاها روی هم دیگر به بوسیدن چه سود
گر توانی زندهای را یک دمی تو شاد کن در عزا عطرو گلاب ناب پاشیدن چه سود
از برای سالمندان یک گل خوشبو ببر تاج گلها در کنار همدیگر چیدن چه سود
گر نگرفتی دستی تا زنده است خانه صاحب عزاشبها نشستن را چه سود
گر نپرسی حال او تا زنده است گریه و زاری و نالیدن برای او چه سود
سالها عید امدو رفت و نکردی یاده من جای خالی مرا در خانه ام دیدن چه سود
گر نکردی یاد من تا زنده ام سنگ مرمر روی قبر من تو را چیدن چه سود
اینجا همه همدرد ی و همبستگی و تاج گل در عزای و در مصیبت روی هم چیدن چه سود
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا
میگرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : " می آید. من تنها
گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را
در خود نگه میدارد." و سرانجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن
گشود : " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ! " گنجشك گفت : " لانه
كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی كسی ام. تو همان را
هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه
محقرم، كجای دنیا را گرفته بود ؟ " و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت :
" ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه
تو از كمین مار پر گشودی. " گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود خدا گفت :
"و چه بسیاربلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی
ام برخاستی..." اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش
فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
كوهنوردي مي خواست بلندترين قله را فتح كند. بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود، ماجراجو يي اش را آغاز كرد. اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود. او شروع به بالا رفتن از قله كرد، اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينكه هوا تاريك تاريك شد. سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود وكوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود. همه جا تاريك بود. ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد. در حال بالا رفتن بود، فقط چند قدمي با قله فاصله داشت، كه پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد. در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناكي حس مي كرد جاذبه ي زمين او را در خود فرو مي برد. همچنان در حال سقوط بود... و در آن لحظات پر از وحشت، تمامي وقايع خوب و بد زندگي به ذهن او هجوم مي آورند. ناگهان درست در لحظه اي كه مرگ خود را نزديك مي ديد حس كرد طنابي كه به دور كمرش بسته شده، او را به شدت مي كشد. ميان آسمان و زمين معلق بود... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند: خدايا كمكم كن ... ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي؟ - خدايا نجاتم بده آيا يقين داري كه مي توانم تو را نجات دهم ؟ بله باور دارم كه مي تواني - پس طنابي را به كمرت بسته شده قطع كن ... لحظه اي در سكوت سپري شد و كوهنورد تصميم گرفت... با تمام توان اش طناب را بچسبد . فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد يخ زده كوهنوردي پيدا شده... در حالي كه از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محكم چسبيده بودند، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين...
ماجرا ادامه داشت تا اینکه فقط یک کلوچه باقی ماند. با خود گفت: حالا این مردک چه می کند؟؟ سپس مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نیمه آن را به او داد....
تحملش به سر آمده بود. بنابراین، کیف و مجله اش را برداشت و به سمت سالن رفت... وقتی در صندلی هواپیما قرار گرفت. در کیفش را باز کرد تا چیزی بر دارد و در کمال تعجب دید که بسته کلوچه اش، دست نخورده آنجاست. تازه یادش آمد که اصلا" بسته را از کیف خارج نکرده. خیلی از خودش خجالت کشید!!
متوجه شد کار زشت در واقع از خودش سر زده. مرد کلوچه اش را بدون خشم با او تقسیم کرده بود... و اکنون دیگر زمانی باقی نبود که او قدردانی یا عذرخواهی کند!!